تبلیغات
وبلاگ دانشجویان مدیریت 88 دانشگاه شیراز - مطالب هادی شریعتی راد
تاریخ : دوشنبه 8 اسفند 1390 | 12:57 | نویسنده : هادی شریعتی راد

 بامداد 8 اسفند 1390

اصغر فرهادی  گفت: «ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند و گمان دارم خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحالند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه‌ باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند.»

 



تاریخ : یکشنبه 23 بهمن 1390 | 00:37 | نویسنده : هادی شریعتی راد


 

اگه تا امروز جشنواره رو از دست دادید به راحتی می تونید تو سه روز آینده جبران

کنید.


واسه دریافت برنامه به سایت farsfestival.ir مراجعه

کنید.



تاریخ : دوشنبه 26 دی 1390 | 19:16 | نویسنده : هادی شریعتی راد

 

اصغر فرهادی گلدن گلوب رو هم گرفت



تاریخ : پنجشنبه 22 دی 1390 | 14:29 | نویسنده : هادی شریعتی راد

یادمه که  ترم 3 هم موقع امتحانات آخر ترم بارون می بارید.

این هم یه شعر خاطره انگیز  که تا حالا کامل شو نخوندید

 باران
باز باران،
با ترانه،
با گهرهای فراوان
مى خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها را اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند این سو و ان سو.
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان:
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چُست و چابک.
از پرنده،
از چرنده،
از خزنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل،
من روز روشن.
بوی جنگل تازه و تر،
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها، آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان،
آفتابی.
سنگها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آن جا نشسته،
دمبدم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه،
زیر پاهای درختان
چرخ میزد همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی انها سنگریزه،
سرخ و سبزو زرد و آبی.
با دو پای کودکانه،
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از سر جو،
دور می گشتم ز خانه.
، می پراندم سنگریزه
تا دهد بر اب لرزه،
بهر چاه و بهر چاله،
می شکستم « کرده خاله » *
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
، می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا،
شاد بودم.
می سرودم:
« - روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان.
ای درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی!
گر نبودی مهر رخشان؟
روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا!
هرچه زیبایی ست از خورشید باشد.
اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره.
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی
از میانه، از کناره،
با شتابی
چرخ می زد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
بادها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگلِ وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل.
به! چه زیبا بود جنگل !
بس ترانه، بس فسانه
بس فسانه، بس ترانه
بس گوارا بود باران.
به ! چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پندهای اسمانی:
« - بشنو از من. کودک من!
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا. »



تاریخ : پنجشنبه 22 دی 1390 | 13:50 | نویسنده : هادی شریعتی راد

تو این روزهای امتحانی یه موقعه هایی می شه که دیگه حال و حوصله هیچی نداری .

واسه من همیشه چندتا لطیفه جواب داده.  گفتم خوبه که یه پست داشته باشیم که هر چی می خواهد دل تنگمان بنویسیم که البته جک مناسب ترین گرینه هست.

حالا هر چه می خواهد دل تنگتان بنویسید.  ( جان مادرتون هر چی هر چی هم دیگه ننویسید)



تاریخ : یکشنبه 18 دی 1390 | 22:30 | نویسنده : هادی شریعتی راد

 تا حالا تو خوابگاه سیب زمینی زیر آتیش خوردید.

تمام سطح قابلمه رو به اندازه یک بند انگشت نمک بریزید جوری که سطح قابلمه مشخص نباشه.

سیب زمینی ها رو بزارید روی نمک ها. روی همدیگه نذارید.

قابلمه رو بزارید روی شعله گاز و سر قابلمه رو بزارید روش.

بعد از نیم ساعت سیب زمینی ها رو برگردونید. سر قابلمه رو بذارید روش.  و تا موقعی که سیب زمینی ها نرم شدند صبر کنید.  

 

الان سیب زمینی های ما آماده است و داریم می ریم تو هوای بارونی بخوریم .اگه کسی الان داره وب رو می خونه می تونه به ما ملحق بشه.



تاریخ : چهارشنبه 18 آبان 1390 | 12:41 | نویسنده : هادی شریعتی راد

این نامه رو یکی از دانشجوهای لاری که در آلمان هست فرستاده حتما تا آخر بخونید:

حدود دو هفته است که از آمدنم به دیار کفر می گذرد. این اولین باری است که از ایران خارج می شوم، قبلا دور ترین جایی که رفته بودم تنب بزرگ بود که مقداری از دوران سربازی ام آن جا بودم! در این مدت خیلی چیزها را دیده ام که چون قبلا شنیده بودم و یا خوانده بودم و یا در فیلم ها دیده بودم برایم تعجبی نداشت فقط دانسته های قبلی خود را به چشم می دیدم. اما در این مدت مواردی هم دیده ام که قبلا فکرش را نکرده بودم و برایم جالب بود. میخواهم چهار مورد از این موارد را برایتان نقل کنم. یکی از موارد مرا شکه کرد، دیگری مرا به فکر فرو برد، سومی باعث خوشحالی و امیدواریم شد و بالاخره چهارمی موجب خنده و تعجبم همزمان شد.

آن چه که موجب شوکه شدنم شد اتفاقی بود که لحظاتی بعد از ترک فرودگاه فرانکفورت شاهد آن بود. راننده تاکسی که ما را به مقصد ابروزل در حوالی فرانکفورت می برد، بعد از این که نوشیدنیش را تا آخر سر کشید شیشه اتومبیل را پایین کشید و قوطی خالی را پرت کرد بیرون. اگر لار بود و یک راننده ی لاری این کار را کرده بود احتمالا با عکس العمل شدید من مواجه می شد، اما این جا که لار نیست و من هم اصلا فکرش را نمی کردم چنین صحنه هایی را ببینم. شکه شده بودم. احتمالا با خود بگویید حتما راننده یه مهاجر بوده اما نه او یک بلوند قد بلند با همان قیافه تیپیک آلمانی ها بود.

مورد دوم که مرا به فکر برد چیزی بود که روز دوم دیدم. روز دوم برای انجام کارهای ثبت نام به دانشگاه رفتم، فکر می کنید چه چیزی دیده ام که مرا به فکر فرو برده است؟ فکرش را هم شاید نکنید. دانشگاه فرانکفورت نماز خانه دارد، یک نماز خانه تمیز و مرتب در یک جای پر رفت و آمد، فرش شده با جانماز های پهن شده. نماز ظهر و عصرم را آن جا خواندم.

مورد سوم باعث امیدواریم شد. امیدواری به خودم؟ نه، به بشر و آینده اش. اولین بار بود که با مفهوم تجارت منصفانه (Fair Trade) آشنا می شدم. فرترید علامتیست که بر روی برخی محصولات غذایی مانند شکولات و موز زده می شود. محصولاتی که این علامت را داشته باشند کمی گران تر هستند. علتش هم این است که سعی شده در مسیر تولیدش به کسی ظلم نشود، کسی به بردگی گرفته نشود و کودکی به جای بازی و تفریح به کار گرفته نشود. بعضی از کسانی که در مزارع کاکائو در آفریقا کار می کنند کودک هستند، کودکانی که حکم برده را دارند واز خانواده هایشان خریداری شده اند تا با کمترین هزینه کار کنند و بردگی کنند. بعضی از این کودکان حتی نمی دانند شکولات چیست و این دانه های کاکائو را که جمع می کنند به چه محصولی تبدیل می شود. چند وقت قبل فیلم مستندی را که در همین باره تهیه شده بود در تلویزون آلمان دیدم، واقعا زجر اور است. اما کسانی هستند که این شکولاتها که از این طریق تهیه شده است از گلویشان پایین نمی رود و ترجیح می دهند پول بیشتری بپردازند و محصولی را مصرف کنند که برای تهیه اش به کسی حداقل در ظاهر ظلم نشده باشد و کسانی که برای تهیه این محصول کار کرده اند دستمزد منصفانه ای را دریافت کرده باشند. به نظر من مشاهدات حاکی از آن است که بشر از نظر اخلاقی در حال پیشرفت است و همین مرا به آینده بشر امیدوار می کند. سال های نه چندان دور این مفاهیم حتی در حد مفهوم هم وجود نداشت.

و اما ماجرای خنده دار. دیروز، 13 اکتبر، مراسم و جشن ورودی ها ی جدید دانشگاه بود. من هم به این مراسم دعوت شده بودم. در پایان مراسم به تمام شرکت کنندگان یک کیف با آرم دانشگاه هدیه دادند که درونش هم کلی بروشور بود. کیف را که گرفتم رفتم گوشه ای نشستم و شروع کردم به بررسی محتوایتش.یک جعبه مقوایی خیلی کوچک توجهم را به خودش جلب کرد. هر چه فکر کردم نتوانستم محتویش را حدس بزنم. شما چه فکر می کنید؟ شکولات؟ فلش مموری؟ ...



تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • بک لینک | قالب وبلاگ | گسیختن